تبليغاتX
جهان وارون


جهان وارون

شما به وقت تنگدستی و احتیاج دعا می کنید،ای کاش در شادمانی سرشارتان نیز دعا می کردید.




نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 22:24 توسط mona| |

رتبه های برتر کنکور 80 الان کجا درس میخونن؟؟؟

واسم جالب بود.شما هم بدونید بد نیست


ندا ناطق (نفر 1 ریاضی): استانفورد، آمریکا

اشکان برنا (نفر 2 ریاضی): برکلی کالیفرنیا، آمریکا

احسان شفیعی پور‌فرد (نفر 3 ریاضی): ایلینویز، آمریکا

محمد فلاحی سیچانی (نفر 1 تجربی): میشیگان، آمریکا

محمد امین خلیفه سلطانی (نفر 2 تجربی): اطلاعات خاصی پیدا نشد

پیمان حبیب اللهی (نفر 3 تجربی): هاروارد، آمریکا

فاطمه منتظری (نفر 1 هنر): اوکلند، آمریکا

محمدرضا جلایی‌پور (نفر 1 انسانی): زندان اوین، تهران

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 15:20 توسط mona| |

دوستت دارم‌ها را، نگه می‌داری برای روز مبادا

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را
...
این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا،

از امروز گفتنش
پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده،

کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی
نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی!.صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌ پایت آمد

اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه
را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود

اگر
استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود

اگر مدام به
خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی

برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی!

یک چقدر
زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند

متهمت
می‌کنند به هیزیبه مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند

بدون این‌که تو را به یاد بیاورند


غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد
 ...
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛


به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر،

هر چه او دل نازک‌تر، ما بی
رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند
    

"استاد شريعتي "

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 20:53 توسط mona| |

کوچک که بودم پدرم بیمار شد. و تا پایان زندگی بیمار ماند.پدرم تلگرافچی بود.در طراحی دست داشت.خوش خط بود.تار می نواخت. او مرا به نقاشی عادت داد. الفبای تلگراف (مورس) را به من آموخت . در چنان خانه ای خیلی چیزها می شد یاد گرفت.

من قالی بافی را یاد گرفتم و چند قالیچه ی کوچک از روی نقشه های خود بافتم . چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب می چیدم. طاق ضربی را درست می زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حیف،دنبال معماری نرفتم.
در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا می رفتم. از پشت بام می پریدم پایین. من شر بودم. مادرم پیش بینی می کرد که من لاغر خواهم ماند.من هم ماندم. ما بچه های یک خانه نقشه های شیطانی می کشیدیم.

روز دهم مه 1940 موتور سیکلت عموی بزرگم را دزدیدیم، و مدتی سواری کردیم. دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتیم.از دیوار باغ مردم بالا می رفتیم و انجیر و انار می دزدیدیم.چه کیفی داشت! شب ها در دشت صفی آباد به سینه می خزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم. تاریکی و اضطراب را میان مشت های خود می فشردیم. تمرین خوبی بود.هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا می شود.

خانه ما همسایه صحرا بود. تمام رویاهایم به بیابان راه داشت. پدر و عموهایم شکارچی بودند. همراه آنها به شکار می رفتم.
بزرگتر که شدم عموی کوچکم تیراندازی را به من یاد داد. اولین پرنده ای که زدم یک سبز قبا بود. هرگز شکار خوشنودم نکرد. اما شکار بود که مرا پیش از سپیده دم به صحرا می کشید و هوای صبح را میان فکرهایم می نشاند. در شکار بود که ارگانیزم طبیعت را بی پرده دیدم. به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوری برای تماشا داشتم!
اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی دیدم گناهکار بودم. هوای تاریک و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشای مجهول را به من آموخت.

من سال ها نماز خوانده ام.
بزرگترها می خواندند، من هم می خواندم. در دبستان ما را برای نماز به مسجد می بردند.
روزی در مسجد بسته بود.بقال سر گذر گفت:"نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید!"

مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سال ها مذهبی ماندم ، بی آن که خدایی داشته باشم!

 

از کتاب هنوز در سفرم ....

سهراب سپهری



سلام!!!!

نميدونم چرا احساس كردم متن جالبيه؟

به نظرم اين قسمتش خيلي جالبه كه گفته اگه طلوع وغروب رو نميديم احساس ميكردم گناهكارم.

منكه خوشم اومد!

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 13:20 توسط mona| |

چرا وقتي تو خرمشهر اب تصفيه شده تو خونه هاي مردممون نيست از زير دريا لوله كشي كرديم به كويت و اب تصفيه شده ميفروشيم بهشون؟؟؟؟؟؟؟

فقط به خاطر اينكه ۸ سال مال و جونشونو گذاشتن اينقدر بهشون ميرسيم و اباد كرديم خرمشهررو؟؟؟؟؟

فكر نميكنيد زيادي زياده؟

 

پدر شهيد جهان‌آرا تصريح كرد: آقايان و خانم‌هاي محترم، خرمشهر ما آب خوردني و گاز ندارد. خرمشهري كه ايران را نجات داده نصف آن هنوز ساخته نشده است، پس چه زماني مي‌خواهند به خرمشهر برسند؟ فقط مي‌آيند حرف مي‌زنند. بايد به شهري كه ايران را نجات داده برسند، ما در خرمشهر 25 هزار جوان بيكار داريم هم‌چنين حدود 300 دختر در خرمشهر منتظر جهيزيه هستند .

 

۱۸ خرداد ۱۳۹۰:امام جمعه شهرستان خرمشهر گفت؟اب شرب خرمشهر نسبت به پارسال ۱۸۰ درجه تغيير كرده اما هنوز به وضعيت مطلوب نرسيده

)سال پيش چطور بوده حالا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)

 

دادنا: به ياد داري اين هشدار را «توجه، توجه؛ علامتي كه هم‌اكنون مي‌شنويد اعلام خطر يا وضعيت قرمز است و معني و مفهوم آن اين است كه حمله هوايي انجام خواهد شد. محل خود را ترك و به پناهگاه برويد....»؟ فرزندت به مدرسه رفته بود و تو نگرانش بودي؛ سال‌ها از آن زمان مي‌گذرد و اكنون فارغ از وحشت بمباران شهر، زندگي مي‌كن؛ اما همان مردمي كه در خرمشهر در خط مقدم ايستادند حالا آب شرب ندارند؛ باورت مي‌شود؟ همسايه‌ات؛ هموطنت آب شرب ندارد؛ آن هم در گرماي خرمشهر.

محمدسبزغلامي گفت: كساني كه مي‌گويند آب خرمشهر تصفيه شده است و سالم است يك هفته در كنار مردم قرار بگيرند و از اين آب استفاده كنند، ما قبول مي‌كنيم كه آب اين شهر تصفيه شده است.

۳تير ۱۳۹۰

مجری طرح آبرسانی غدیر گفت: با بهره‌برداری از بزرگ‌ترین طرح آبرسانی کشور، مردم آبادان و خرمشهر از مرداد ماه آب شیرین می‌نوشند
۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۸

(كسي از خرمشهر مياد تو سايت تا بهمون بگه ايا به تحقق پيوست؟؟؟؟؟)

پس تو اين ۳۰ سال چرا اب كشي نشده يه شهر جنگ زده!!!!!!!

 

يك رزمنده سالهاي دفاع مقدس: مردم خرمشهر آب گل‌آلود مي‌نوشند

كبري عارف زاده در گفتگو با خبرنگار اجتماعي فارس افزود: بعد از جنگ تحميلي وضعيت خرمشهر مقداري تغيير و تحول داشت اما حتي به وضعيت قبل از جنگ خودش نيز نرسيده است يعني مردم از لحاظ اقتصادي و اجتماعي هنوز به وضعيت اوليه خود بازنگشتند.


 

اگر كسي از خرمشهر تو وبلاگ ما لطف ميكنه و مياد خبر بده از اوضاع اب اونجا.......

چتد تا سايت ديگه ام بود كه ميخواستم تيكه هايي ازشو بزارم واستون اما فيلتر شده بود.....

نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 20:22 توسط mona| |

تاج از فرق فلک برداشتن ،

جاودان آن تاج بر سرداشتن :

در بهشت آرزو ره یافتن،

هر نفس شهدی به ساغر داشتن،

روز در انواع نعمت ها و ناز،

شب بتی چون ماه در بر داشتن ،

صبح از بام جهان چون آفتاب ،

روی گیتی را منور داشتن ،

شامگه چون ماه رویا آفرین،

ناز بر افلاک اختر داشتن،

چون صبا در مزرع سبز فلک،

بال در بال کبوتر داشتن،

حشمت و جاه سلیمانی یافتن،

شوکت و فر سکندر داشتن ،

تا ابد در اوج قدرت زیستن،

ملک هستی را مسخر داشتن،

برتو ارزانی که ما را خوش تر است :

لذت یک لحظه "مادر" داشتن !

(فریدون مشیری)


مامان جونم دوستت دارم خیلیییییییییییی زیااااااااد

نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 17:28 توسط mona| |

مدینه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته ‌اند.

سکوت مرموز شب گوش به گفت‌وگوی آرام علی دارد.

و علی که سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه ، بی ‌پیغمبر، بی ‌فاطمه.

همچون کوهی از درد، بر سر خاک فاطمه نشسته است.

ساعت ‌ها است.

شب ـ خاموش و غمگین ـ زمزمه درد او را گوش می ‌دهد،

بقیع آرام و خوشبخت و مدینه بی‌وفا و بدبخت، سکوت کرده ‌اند،

قبر‌های بیدار و خانه‌ های خفته می‌شنوند.

نسیم نیمه شب کلماتی را که به سختی از جان علی برمی‌آید،

از سر گور فاطمه به خانه‌ خاموش پیغمبر می‌برد .

 
از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است.

فاطمه یک زن بود ، آنچنان که اسلام می خواهد که زن باشد.

تصویر سیمای او را پیامبر ، خود رسم کرده بود

و او را در کوره های سختی و فقر و مبارزه و آموزش های عمیق و شگفت انسانی

خویش پرورده و ناب ساخته بود.

وی در همه ابعاد گوناگون ((زن بودن)) نمونه شده بود.

مظهر یک دختر در برابر پدرش

مظهر یک همسر در برابر شویش

مظهر یک مادر در برابر فرزندانش

مظهر یک زن مبارز و مسئول در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش

خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم،خطيب نامور فرانسه

كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن مي‌گفت.

گفت: « مجموعه‌ گفته‌ها و انديشه‌ها و كوشش‌ها و هنرمندي‌هاي همه

در طول اين قرن‌هاي بسيار، به اندازه‌ اين كلمه نتوانسته‌اند عظمت‌هاي مريم را

بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است”. »

و من خواستم با چنين شيوه‌اي از فاطمه بگويم. باز درماندم:

خواستم بگويم،
فاطمه دختر خديجه‌ي بزرگ است.

ديدم فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه
فاطمه همسر علي است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه
فاطمه مادر حسين است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه
فاطمه مادر زينب است.

باز ديدم كه فاطمه نيست.

نه، اين‌ها همه هست و اين همه
فاطمه نيست.

فاطمه، فاطمه است . ..

                                 

                              "معلم شهید دکتر شریعتی"

 

ياس بوي مهرباني مي دهد

                                            عطر دوران جواني ميدهد


                                                                                      ياس را آينه ها رو کرده اند

 

ياس را پيغبران بو کرده اند
                                       

                                       حضرت زهرا دلش از ياس بود


                                                                                    دانه هاي اشکش از الماس بود


نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:29 توسط mona| |

ملاصدرا می گوید:

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما ...

به قدر فهم تو کوچک می شود

و به قدر نیاز تو فرود می آید

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

عقیمان را طفل می شود

ناامیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را...

به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها...

چنین کنید تا ببینید چگونه

بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود؟؟؟

"آیا خدا برای بنده خویش کافی نیست؟"


سلام

اولين پست امسال ....

گفتم با مطلبي از خدا شروع كنم بهتره

طولانيه ولي بخونيد خوشتون مياد

سعي ميكنم تند تند بيام و اپ كنم (از تصميماي امسالمه!!!!!)

يه تصميم ديگه دارم كه خودمم تو وبلاگ بنويسم اينطور بيشتر با وبلاگ و خواننده ها ارتباط برقرار ميتونم بكنم

خوبه نه؟

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 0:19 توسط mona| |

باز هفت سین سرور

 

ماهی و تنگ بلور

 

سکه و سبزه و آب

 

نرگس و جام شراب

 

باز هم شادی عید

 

آرزوهای سپید

 

باز لیلای بهار

 

باز مجنونی بید

 

باز هم رنگین کمان

 

باز باران بهار

 

باز گل مست غرور

 

باز بلبل نغمه خوان

 

باز رقص دود عود

 

باز اسفند و گلاب

 

باز آن سودای ناب

 

کور باد چشم حسود

 

باز تکرار دعا

 

یا مقلب القلوب

 

یا مدبر النهار

 

حال ما گردان تو خوب

 

راه ما گردان تو راست

 

باز نوروز سعید

 

باز هم سال جدید

 

باز هم لاله عشق

 

خنده و بیم و امید 

 

سال نو مبارک...

 


سلام....

 

امیدوارم سال خوبی رو شروع کنین .

 

و یه خونه تکونی حسابی واسه دلاتون کرده باشین و اماده ی سال نو...

 

از همه ی دوستام که این مدت فراموشم نکردن و بهم سر زدن واقعاااااا ممنونم 

 

هر وقت که میاین  کلیییی خوشحال میشم.

 

یه سال گذشت و پروندشم بسته شد هر خوبیو بدی تو این سال دیدید حلال کنید .

 

تا اذیتای سال بعدم رو شروع کنم

 

              "همین که یاد من کردی تشکر

                                    همین که مرهم دردی تشکر

                        
                          در این دنیا که مردم بی وفایند

                                                                   
 همین که باوفا هستی تشکر"

  

تا سال دیگه درود و ۲صد بدروود.

 

مواظب خودتون باشید!!!!!

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 13:9 توسط mona| |

فقر...

مي خواهم بگويم ......

فقر همه جا سر مي كشد ... ؛

فقر ، صرفاً گرسنگي نيست ...فقر عرياني هم نيست ......

فقر ، گاهي زير شمش هاي طلا خود را پنهان مي كند ......

فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز صرفاً پول نيست .....طلا و غذا نيست .

فقر ، ذهن ها را مبتلا مي كند !!

فقر همان گرد و خاكي است كه بر كتاب هاي فروش نرفته يك كتاب فروشي مينشيند.

فقر، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد مي كند .

فقر، كتيبه ی سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند.

فقر، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته مي شود

فقر ، همه جا سر مي كشد .



فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست !!
فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است !!!



دکتر علی شریعتی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 0:1 توسط mona| |

 

 

 

نامت چه بود؟

 -  آدم

 

 

  فرزندِ كي ؟

-  من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت

 

 

  محل تولد؟

-  بهشت پاک

 

 

  اینک محل سکونت؟

- زمین خاک

 

 

  آن چیست بر گُرده نهادی؟

- امانت است.

 

 

  قدت؟

- روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک

 

 

  اعضای خانواده؟

- حوای خوب و پاک، قابیل وحشتناک،هابیل زیر خاک

 

 

  روز تولدت؟

- در جمعه ای ،به گمانم روز عشق

 

 

  رنگت؟

- اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه

 

 

  وزنت؟

- نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست ، سنگین نه آنچنان که نشینم به این زمین

 

 

  جنست؟

- نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا

 

   

شغلت؟

- در کار کشت امید بروی خاک

 

 

  شاکی تو؟

- خدا

 

   

نام وکیل؟

- آن هم فقط خدا

 

 

جرمت؟

- یک سیب از درخت وسوسه

 

 

تنها همین؟

- همین و بس

 

 

  حکمت؟

- تبعید در زمین

 

 

  همدمت در گناه ؟

- حوای آشنا

 

 

  ترسیده ای؟

- کمی

 

 

  زچه؟

- که شوم من اسیر خاک

 

 

  آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟

 بلی

 

 

  چه کس؟

 گاهی فقط خدا

 

 

  داری گلایه ای؟

 دیگر گِله نه ولی...

 

 

  ولی که چه؟

حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!!

 

 

  دلتنگ گشته ای؟

 زیاد

 

 

  برای که؟

تنها فقط خدا

 

 

  آورده ای سند؟

بلی

 

 

 چه؟

دو قطره اشک

 

 

  داری تو ضامنی؟

 بلی

 

 

  چه کس؟

-فقط خدا

 

 

  در آخرین دفاع؟

 می خوانمش چنان که اجابت کند دعا

نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 20:2 توسط mona| |

Together forever for all the time
Together we welcome the secret sign
Together in freedom we take the chance
Together forever we will be friends

 

 

 

We are what we are - Together
And we went so far - Together
We are what we are - Together
We all long for a land to be free

 

 

 

The promised land is close to you
The rain is gone , the sky is blue
Hand in hand we can survive
We 're fighting for a better life

 

 

 


It 's a new generation
Without hate and frustration
Promised land , promised nation
Without pain, without control

 

 

 

Planet Earth is our place
Insanity is lost in space
A world of dreams is what we share
Where honesty is in the air

 

 

 

Together forever for all the time
Together we welcome the secret sign
Together in freedom we take the chance
Together forever we will be frien‌ds

 

"ALI G"

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 3:11 توسط mona| |

پیش از اینها فکر می‌کردم خدا 
خانه‌ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه‌ها  
خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه‌های برجش از عاج و بلور  
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه ، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او

                                                     اطلس پیراهن او، آسمان  
                                                     نقش روی دامن او، کهکشان

                                                     رعد و برق شب، طنین خنده‌اش  
                                                     سیل و توفان ، نعره توفنده‌اش

                                                      دکمه پیراهن او، آفتاب  
                                                      برق تیغ خنجر او، ماهتاب

                                                    هیچکس از جای او آگاه نیست  
                                                    هیچکس را در حضورش راه نیست

 

 


پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی‌رحم بود و خشمگین 
خانه‌اش در آسمان، دور از زمین

بود، اما میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

                                                      هرچه می پرسیدم، از خود، از خدا
                                                      از زمین، از آسمان، از ابرها

                                                      زود می‌گفتند: این کار خداست
                                                      پرس و جو از کار او کاری خطاست

                                                      هرچه می‌پرسی، جوابش آتش است 
                                                       آب  اگر خوردی، عذابش آتش است

                                                       تا ببندی چشم، کورت می‌کند
                                                        تا شدی نزدیک، دورت می‌کند

کج گشودی دست، سنگت می‌کند
کج نهادی پای، لنگت می‌کند

تا خطا کردی، عذابت می‌کند
در میان آتش، آبت می‌کند

باهمین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم خواب دیو و غول بود

خواب می‌دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله‌های سرکشم

                                                        در دهان اژدهایی خشمگین
                                                        بر سرم باران گرز آتشین

                                                       محو می‌شد نعرهایم، بی صدا
                                                       در طنین خنده‌ی خشم خدا ...

                                                        نیت من، در نماز و در دعا
                                                        ترس بود و وحشت از خشم خدا

                                                        هرچه می‌کردم همه از ترس بود
                                                        مثل از بر کردن یک درس بود

سخت، مثل حل صدها مسئله
تلخ، مثل خنده‌ای بی‌حوصله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود 

تا که یک شب دست در دست پدر  
راه افتادم به قصد یک سفر

درمیان راه، در یک روستا
خانه‌ای دیدیم‌، خوب و آشنا

                                                        زود پرسیدم: پدر، اینجا کجاست ؟
                                                        گفت: اینجا خانه‌ی خوب خداست

                                                        گفت: اینجا می‌شود یک لحظه ماند
                                                        گوشه‌ای خلوت، نمازی ساده خواند

                                                        با وضویی دست و رویی تازه کرد
                                                        با دل خود، گفت و گویی تازه کرد

                                                        گفتمش، پس آن خدای خشمگین
                                                        خانه‌اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟

گفت: آری، خانه‌ی او بی‌ریاست
فرش‌هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی‌کینه است  
مثل نوری دردل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی 
نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی‌های اوست
حالتی از مهربانی‌های اوست

                                                          قهر او از آشتی، شیرین‌تر است
                                                          مثل قهر مهربان مادر است

                                                          دوستی را دوست، معنی می‌دهد  
                                                           قهر هم با دوست، معنی می‌دهد

                                                          هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
                                                          قهر او هم یک نشان از دوستی است...

                                                           تازه فهمیدم خدایم، این خداست
                                                           این خدای مهربان و آشناست

دوستی، ازمن به من نزدیک‌تر
از رگ گردن به من نزدیک‌تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود

می‌توانم بعد از این‌، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بی‌ریا

                                                            می‌توان با این خدا پرواز کرد
                                                            سفره‌ی دل را برایش باز کرد

                                                           می‌توان درباره‌ی گل حرف زد
                                                           صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

                                                           چکه چکه مثل باران راز گفت  
                                                           با دو قطره‌، صد هزاران راز گفت

                                                           می‌توان با او صمیمی حرف زد 
                                                           مثل یاران قدیمی حرف زد

می‌توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند

می‌توان مثل علف‌ها حرف زد
با زبانی بی‌الفبا حرف زد

می‌توان درباره هر چیز گفت

 می‌توان شعری خیال انگیز گفت...

 زنده یاد قیصر امین پور

نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 20:23 توسط mona| |

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 17:0 توسط mona| |

 

 

 

من از عهد آدم تو را دوست دارم

 

 از آغاز عالم تو را دوست دارم

 

 

 

 چه شب ها من و آسمان تا دم صبح

 

 سرودیم نم نم ؛ تو را دوست دارم

 

 

 

 نه خطی ، نه خالی ! نه خواب و خیالی !

 

 من ای حس مبهم تو را دوست دارم

 

 

 

 

 سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

 

 به اندازه ی غم تو را دوست دارم

 

 

 

 بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

 

 بگوییم با هم : تو را دوست دارم

 

 

 

 جهان یک دهان شد هم آواز با ما :

 

 تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم .

 

 

قیصر. امین پور

از طرف هانیه به محمد رضا

نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 10:54 توسط mona| |

 

 

 

 

 

آیا میدانید 29 اکتبر (7 ابان)روز جهانی کوروش بزرگ است و این روز در تقویم ایران نیست!!!

 

 

آیا میدانید حذف بخش هخامنش از کتاب درسی تاریخ به تصویب رسید!!!

 

 

آیا میدانید فرزندان ما دیگر حتی اسم کوروش بزرگ را نخواهند شنید!!!

 

 

آیا میدانید  چندین سال دیگر ، با نابودی کامل تخت جمشید باید سپاسگذار کشورهایی چون فرانسه باشیم که

چندی از تخت جمشید را در موزه های خود حفظ کردند!!!

 

 

اگر هخامنش فراموش شود گناه ماست که خودمان از ان چیزی ندانستیم

 

 

اگر هخامنش فراموش شود گناه ماست که به فرزندان خود چیزی نیاموختیم

 

 

 

 

 

روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت:

 

 

 

خدایا به عنوان کسی که عمری پربار داشته

 

و جز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی دارم.

 

آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟

 

 

 

 

خدا گفت:البته!

 

 

 


_از تو میخواهم یک روز،فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز را بررسی کنم.

 

 

 

سوگند میخورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم.

 

 


_چرا چنین چیزی را میخواهی؟به جز این هرچه بخواهی برآورده میکنم، اما این را نخواه.

 

 


_خواهش میکنم.آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش کنم و از نتیجه ی سالها نیکی و

 

 

عدالت گستری لذت ببرم.اگر چنین کنی بسیار سپاسگذار خواهم بود

 

 

و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان می گویم.

 

 


خداوند یکی از ملائک خود را برای همراهی با کوروش به زمین فرستاد و کوروش را با

 

 

کالبدی،از پاسارگاد بیرون کشید.فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.

 

 

 

کوروش گفت: ((عجب!اینجا چقدر مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد.

 

 


_میتوانی مرا بین مردم ببری؟میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.

 

 


و فرشته چنین کرد.کوروش برای اینکار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی ناامیدی جای

 

 

 این شوق را گرفت.به جز عده ی اندکی،کسی به یاد او نبود .کوروش بسیار غمگین شد

 

 

 اما گفت:اشکالی ندارد.خوب آنها سرگرم کارهای روزمره ی خودشان هستند.

 

 

فرشته تاسف خورد.

 

 

در راه میشنید که مردم چگونه یکدیگر را صدا میزنند:عبدالله!قاسم!ایوب

اکبر! یوسف ! فتح الله ! صدیقه !

 

 


_هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!!!

 

 



فرشته گفت:این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند.

 

 


_اعراب؟!!!

 

 



بله.تو آنها را نمیشناسی.آخر آن موقع که تو بر سرزمین متمدن

 

و پهناور ایران حکومت میکردی،و حتی چندین قرن پس از آن،آنها از اقوام کاملا وحشی بودند.

 

 


کوروش برافروخت: یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟!

 

پس پادشاهان چه میکردند؟!!!

 

 


فرشته بسیار تاسف خورد.

 

 


سکوت مرگباری بین آنها حاکم شده بود.

 

 

بعد از مدتی کوروش گفت:تو می دانی که من جز ایزد یکتا را نمی پرستیدم.

 

مردم من اکنون پیرو آیینی الهی هستند؟

 

 

 


_در ظاهر بله!

 

 

 


کوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟

 

 

 


_اسلام

 

 

 


_چگونه آیینی است؟

 

 

 

_نیک است

 

 

 


وکوروش بسیار شاد شد.

 

اما بعد از چندین ساعت معنی در ظاهر بله را فهمید

 و فهمید که بت های زیادی بر قلبهای مردم حکومت می کند.

 

 

 


_نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده.

 

 

 


وفرشته چنین کرد.

 

 

 


_همین؟!!!

 

 

 


کوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست.

 

 

 


_پس بقیه اش کجاست؟

 

 چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!!!

 

 

 


و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد


 

 


خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. میخواهم سفر کوتاهی به آنسوی

 

 

مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم را تسکین دهد.

 

 

 


فرشته چنین کرد، تازه به مقصد رسیده بودند که با مردی هم کلام شدند.

 

 

پس از چند دقیقه

 

 

مرد از کوروش پرسید:راستی شما از کجا می آیید؟

 

 

کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:

 

 


ایران!

 

 

 


لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یک تروریست متحجّر است!

 

 


عکس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست.

 

 


_مرا به آرامگاهم باز گردان.

 

 

 


فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام

 

 

 وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال کردن حقوق بانوان، زندان های سیاسی ...

 

 

 


کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بیهوده بر خواسته ام پافشاری کردم،

 

 

کاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم.

 


و فرشته گریست!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 21:33 توسط mona| |

 

 

دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی

 

دوستت دارم چون تنهاترین مصراع شعر منی

 

دوستت دارم چون تنهاترین فکر تنهایی منی

 

دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی

 

دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی

 

دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی

 

دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی

 

دوستت دارم چون دوستت دارم…

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 14:53 توسط mona| |

سلااااااااااااااااااااام

 

 

 

 

خوبین؟ منم خوبم  

 

 

 

 

3تا خبر دارم 1كي خوب 2تا بد!!!!

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

.

ولي طولانين اگه شد تو پست بعد ميزارم براتون.

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

راستی تولدم بود چند روز پیش

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

کلی دنبال مطلب گشتم تا اپ کنم ولی اصلا اون چیزی که تو نظرم بود رو نتونستم پیدا کنم.

 

 

 

 

داشتم برا دومین بار کتاب هبوط دکتر شریعتی رو میخوندم که به يه مطلبی رسیدم

 

 

 

كه خيلي خوشم اومد ميخوام بزارم شمام بخونين البته اين يه ذره از معجزه ي قلم دكتره 

 

 

 

 

 بهتون پيشنهاد ميكنم حتما بخونين كتابشو 

 

 

 

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

 كمي طولانيه گلچين شده مينويسم

 

 

 

 

موضوعش راجع به امانتدار شدن ما روي زمينه

 

 

همون بيت معروف كه :

 

 

 

اسمان بار امانت نتوانست  كشيد              قرعه ي كار به نام من ديوانه زدند

 

 

 

دكتر به قلم ديگه نوشتتش 

 

 

 

ناگهان خداوند خدا هستي را در سكوت عدم فرو برد.

 

 

 

 

 ندا ان را بر كوهها و صحراها و درياها عرضه ميكرد.

 

 

  

هيچيك را از وحشت ياراي پاسخي نبود .

 

  

 

قامت بلند قله ها همچون فانوس به روي خود تا خورد ٬

 

 

  

دشتهاي پهناور دامن فراچيدند ٬ درياها پا به فرار نهادند ٬ همه از برداشتنش سر باز زدند ٬

 

 

  

من برداشتم ٬مابرداشتيم! !

 

  

.

 

 

.

 

 

ناچار همگي با تلخي خاموش شدند . سپس ٬خداوند خدا انان را فرمود :

 

  

 

"همگي٬بزرگتان و كوچكتان ٬دورتان و نزديكتان ٬در پاي اينان به خاك افتيد "!

 

 

  

فرمان فرمان خداوند بود.

 

 

 

 

همه سر به سجده نهادند ٬جز شيطان كه طغيان كرد .

 

 

  

اكنون  كه خداوند خدا دوست داشتن را برميگزيند٬ عشق را در پاي ان به سجده ميخواند .

 

 

  

 او كه عاشق بزرگ و ديرين خداوند است از كينه جانش  عاصي ميشود ٬

 

 

  

حسد عشق عشق را نيز تباه ميكند . مطرود عشق ميگردد و دشمن دوست داشتن .

 

 

  

اما به پاس عشق دستش را در انتقام گرفتن از دوست خويش٬

 

 

 

 

امانتدار اشنا و خويشاوند همانند و تلميذ درس هاي اوپانيشادي خويش باز ميگذارد

 

 

  

تا هم عشق را پاداش داده باشد و هم دوست داشتن را بيازمايد.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 10:51 توسط mona| |

 

 

چه کسی می گوید که گرانی اینجاست؟دوره ارزانیست.

 

چه شرافت ارزان٬تن عریان ارزان و دروغ از همه چیز ارزانتر٬

 

آبرو قیمت یک تکه نان و چه تخفیف بزرگی خورده است

 

قیمت هر انسان.               (دکتر شریعتی)

 

 

قرآن !

 

من شرمنده توام

 

اگر از تو آواز مرگی ساخته ام

 

که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود

 

همه از هم میپرسند

 

” چه کس مرده است؟ ”

 

 

 چه غفلت بزرگی که می پنداریم

 

خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .

 

قرآن !

 

من شرمنده توام

 

اگر ترا از یک نسخه عملی

 

 به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .

 

یکی ذوق میکند که ترا بر روی برنج نوشته،

 

‌یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده

 

،‌یکی ذوق میکند که ترابا طلا نوشته

 

،‌یکی به خود میبالد  که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و …

 

آیا واقعا  خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟

 

قرآن!

 

 من شرمنده توام

 

 اگر حتی آنان که  ترا می خوانند

 

 و ترا می شنوند ،‌آنچنان به پایت می نشینند

 

که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .

 

. اگر چند آیه از ترا به یک نفس بخوانند

 

 مستمعین فریاد میزنند

 

 ” احسنت …! ”

 

گویی مسابقه نفس است …

 

قرآن !‌

 

من شرمنده توام

 

اگر به یک فستیوال مبدل شده ای

 

 حفظ کردن تو با شماره صفحه ،

 

‌خواندن تو آز آخر به اول ،

 

‌یک معرفت است

 

یا یک رکورد گیری؟

 

 ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ،

 

‌حفظ کنی ،

 

 تا این چنین ترا  اسباب مسابقات هوش نکنند .

 

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .

 

آنانکه وقتی ترا می خوانند

 

چنان حظ می کنند ،

 

‌گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است.

 

 آنچه ما باقرآن کرده ایم

 

 تنها بخشی از اسلام است که به صلیب

 

جهالت کشیدیم

 

دل خوش از آنیم که حج می رویم        غافل از آنیم که کج می رویم

 

      کعبه به دیدار خدا می رویم؟               او که همین جاست کجا می رویم؟

 

حج به خدا جز به دل پاک نیست           شستن غم از دل غمناک نیست

 

         دین که به تسبیح و سر و ریش نیست        هر که علی گفت که درویش نیست

 

 صبح به صبح در پی مکر و فریب                 شب همه گریه و "امن یجیب

 

نوشته شده در شنبه ششم شهریور 1389ساعت 14:44 توسط mona| |

 

در باغ « بی برگی » زادم.

 

و در ثروت « فقر » غنی گشتم.

 

و از چشمه « ایمان » سیراب شدم.

 

و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم.

 

و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم.

 

و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم.

 

و از « دانش » ، طعامم دادند.

 

و از « شعر » ، شرابم نوشاندند.

 

و از « مهر » نوازشم کردند.

 

 و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم.

 

و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم.

 

و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم. 

 

     «دکتر علی شریعتی» 

      ( دفترهای سبز ص  ۱۶2)

نوشته شده در شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 23:19 توسط mona| |

«  سلام به همگی بخصوص به وبلاگ  » 

 

بعد ۱سری اتفاقات«  درس.مشکلات. کمی کسالت... »  مطلبی تو وب نوشته نشد

 

باز هم بعد ۱سری اتفاقات دیگه«  پیشنهاد ۱دوست واسه تاسیس ۱ وبلاگ دیگه » تصمیم گرفته شد تیر ماه ۱ وبلاگ دیگه بزنیم

 

و باز هم بعد ۱سری اتفاقات«  پشیمون شدن و رفتن اون دوست »  نشد که اون وبلاگ دایر بشه

 

برا همین باز هم تصمیم گرفته شد این وبلاگ مثل همیشه؟؟؟!!!!!! نه امیدوارم بهتر از همیشه راه بیوفته

 

 از این تاخیر که افتاد بین اپها از همه ی دوستای خوبم و خودم و وبلاگ عزیزم عذر میخوام.

 

«  سعی میکنم !!!!!! نه قول میدم دیگه تکرار نشه  » 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 20:23 توسط mona| |

به زبون نیاوردیم ولی با نگاه همه چیزهارو به هم گفتیم .

تا اینکه یه روز اومدی به زبون آوردی که باید برم ؛ به زبون آوردم که چرا ؟
به زبون آوردی که باید بدون من زندگی کنی ؛ به زبون آوردم سخته
به زبون آوردی که قرارمون این بود که در یاد هم باشیم ؛ به زبون آوردم که مگه
میشه به یادت نبود
به زبون آوردی که قول دادی محکم باشی ؛ به زبون آوردم که بدون تکیه گاه نمیشه محکم بود
به زبون آوردی که دیگه نمیشه . دیگه وقتشه از هم دور بشیم ؛ به زبون آوردم که
هیچ وقت یادت از من دور نمیشه
به زبون آوردی که موافقی که همه چیز تموم شه ؛ به زبون آوردم که اگه تو میخوای من چیکاره ام
به زبون آوردی بعد از من چیکار میکنی ؛ به زبون آوردم که زندگی میکنم با همه چیزهای خوبی که برام گذاشتی

نگات کردم ؛ نگام کردی
سکوت کردم ؛ سکوت کردی
لبخند زدم ؛ لبخند زدی
گفتی پس برم ؟
هیچی نگفتم
گفتی حرفی نداری ؛ نمیخوای چیزی بگی . حرف آخر ؟
گفتم دوستت دارم .
گفتم تو چی حرفی نداری ؟
هیچی نگفتی
گفتم دوستم داری ؟
گفتی نه .
لحظه آخر بود . هردو ساکت . هردو مات و هردو در انتظار ...

با نگاهم پرسیدم : همین ؟ و تو زیر لب زمزمه کردی این رسم روزگاره .

هردو یک نفس عمیق کشیدیم تا بگیم میتونیم . تا بگیم محکمیم . دستامون، نگاهمون و راهمون از هم جدا شد و خلاف جهت هم قدم برداشتیم...

نگاهم برگشت تا کاسه چشمم آب بریزه پشت پات و نمیدونستم که چشمای تو هم خیس شده بودندوقتی که تو هم همون دم برگشتی تا رفتن منو به باور بشینی

و تازه فهمیدیم ما با هم و برای هم گریه کرده بودیم ...         

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 15:53 توسط mona| |

 

ساعت 3 شب بود كه صدای تلفن ، پسری را از خواب بیدار كرد. 24e9vma.jpg

پشت خط مادرش بود. ...

 پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار كردی؟!

مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار كردی. ...

فقط خواستم بگویم تولدت مبارك پسرم. ...

پسر از اینكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد. ...

صبح سراغ مادرش رفت. ...

وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت. ...

ولی مادر دیگر در این دنیا نبود!

نوشته شده در جمعه هجدهم دی 1388ساعت 12:55 توسط mona| |

پيشگاه تو الها! در پيشگاه تو ايستاده ام و دست هايم را به سوي تو گشوده ام. مي دانم كه در بندگي ات اهمال كرده ام و در طاعتت كوتاهي. اگر راه حياء مي پيمودم، بايستي از خواستن و دعا نمودن دست مي كشيدم. اما آنگاه كه شنيدم گناه كاران را به درگاهت فرا خوانده اي به امتثال ندايت آمدم و به عواطف تو، اي مهربان ترين مهربانان

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 10:19 توسط mona| |

 

برفراز مجلس ما، ماهی امشب سر زند

خنده بر خورشید و ماه از تابش منظر زند


آسمان پوشیده بر تن، پرنیانش نیلگون

چون عروسان، خویشتن را زینت و زیور زند


آسمان را گفتم این بزم و نشاط از بهر چیست؟گفت :
چون که فردا آفتاب ، از برج خاور سر زند


من در آن بزم  کنم خدمت ، که شاه انبیاء

مصطفی تاج ولایت بر سر حیدر زند


کاین علی باشد ولی الله، باید بعد من

بر سریر دین نشیند ، بر سرش افسر زند


آسمان خواهد که افتد ، روی خاک همچون زمین

بوسه بر پای علی ، داماد پیغمبر زند


نیست مردان خدا را رهبری غیر از علی

مرد حق باید قدم در راه این رهبر زند


آسمان بر گردن افکندست طوق بندگی

تا به سر تاج ولای خواجه قنبر زند


دست گیر از محرمان درگهت ، مولا علی

تا که در صحن حرم گوییم ، علی

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 18:8 توسط mona| |

دختر و پسری با سرعت 120 کیلومتر در ساعت سوار بر موتور :
_ دختر: آرومتر من می ترسم!
_ پسر: نه خوش می گذره!
_ دختر: نه نمی گذره ، خواهش می کنم ، خیلی وحشتناکه!!
_ پسر: پس بگو دوسم داری!
_دختر: باشه ، باشه ، دوستت دارم! ، حالا خواهش می کنم آرومتر!
_ پسر: حالا محکم بغلم کن!
( دختر بغلش می کنه )
_ پسر: می تونی کلاه ایمنی منو برداری و بذاری سرت؟! اذیتم میکنه!
... تیتر قسمت حوادث روزنامه های روز بعد:
موتوری با دو سرنشین با سرعت 120 کیلومتر در ساعت به ساختمانی برخورد کرد!
این موتور دو سرنشین داشت که تنها یکی از آنها نجات پیدا کرد. از گفته تنها نجات یافته این حادثه چنین به نظر می رسد که: پسری که سوار موتور بوده متوجه می شود ترمز موتور بریده اما نخواسته دختر بفهمد ، در عوض خواسته که یک بار دیگر بشنود که دوست دخترش دوستش دارد : « برای آخرین بار! »

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 14:18 توسط mona| |

زندگی کردیم  اما باختیم

  کاخ خود را روی دریا ساختیم

لمس باید کرد این اندوه را

با کمر باید کشید این کوه را

زندگی با همین غمها خوش است

با همین بیش و همین کمها خوش است

باختیم و هیچ شاکی نیستیم

بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم

                                                                                                           از طرف دوست عزیزم

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:57 توسط mona| |

خدایا: 

 

به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ

 

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

 

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

 

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

 

اما آنچنان که تو دوست داری

 

چگونه زیستن را تو به من بیاموز

 

چگونه مردن را من خود خواهم آموخت    

دکتر شریعتی

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:42 توسط mona| |

خداوندا تو میدانی که انسان بودن


و ماندن در این دنیا چه دشوار است


چه رنجی میکشد آنکس که انسان است


و از احساس سر شار است

 

دکتر شریعتی

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:35 توسط mona| |

عجب صبري خدا دارد !

عجب صبري خدا دارد !

 اگر من جاي او بودم

همان يك لحظة اول .. كه اول ظلم را مي‌ديدم از مخلوق بي‌وجدان ،

جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر ، ويرانه مي‌كردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ، كه در همسايه صدها گرسنه ،

چند بزمي گرم عيش و نوش مي‌ديدم ،

نخستين نعرة مستانه را خاموش آن دم  بر لب پيمانه مي‌كردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ، كه مي‌ديدم يكي عريان و لرزان

ديگري پوشيده از صد جامة رنگين، زمين و آسمان را

واژگون مستانه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ، نه طاعت مي‌پذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده

پاره پاره در كف زاهد نمايان سجدة صد نامه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم، براي خاطر تنها يكي

مجنون صحراگرد بي‌سامان هزاران ليلي نازآفرين را كو به كو

آواره و ديوانه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم، به عرش كبريايي با همه صبر خدايي

تا كه مي‌ديدم عزيز نابجايي ناز بر يك ناروا گرديده ، خواري مي‌فروشد

گردش اين چرخ را وارونه بي‌صبرانه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ، كه مي‌ديدم مشوش عارف و عامي

ز برق فتنة اين علم عالم‌سوز مردم‌كش ، به جز انديشة عشق و وفا ،

معدوم هر فكري در اين دنياي پرافسانه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

چرا من جاي او باشم ؟!

همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من به جاي او چو بودم ، يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي‌كردم

عجب صبري خدا دارد !
عجب صبري خدا دارد !


اینم اولین پست من به عنوان تشکر از دوستی که بیشتر از این کلمه ها دوسش دارم.......

مثل پست های خودش نیست .....باید ببخشید

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 1:14 توسط mona| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ